
سلام ![]()
امیدوارم خوب باشید....منم بد نیستم البته بیکاری اعصابمو ریخته به هم....البته درس میخونم ولی بیشتر از ۳ یا ۴ ساعت نمیتونم ادامه بدم....بقیه روز رو هم هر چه پیش آید خوش آید هستش
از همینه تابستون بدم می یاد....هم گرماش وحشتناکه هم بیکاریش آدمو کلافه میکنه....
تو این مدت اینقدر اتفاق برام افتاد که اگه بخوام بگم حوصله ی خودم هم سر میره ....
چند وقت پیش تو فکر این بودم که ۳ سال پشت سر هم تابستونای پارسال برام پیش اومد برم مشهد ولی نشد یعنی امام رضا نطلبید....فکر کردم امسال اصلا فرصتشم پیش نیومد که حالا طلبیده بشم یا نه...نمیدونم احساس میکنم دلم اونقدری پاک نیست ...خیلی بده آدم نسبت به خودش حس خوبی نداشته باشه....بگذریم ![]()
بالاخره دوره سوم واکسن هپاتیت ام رو زدم
قبل از اینکه بخوام واکسن بزنم اونایی که زده بودن مدام بهم میگفتن تب میکنی و تا یه روز دستت خشک میشه..خلاصه کلی ترسونده بوندم...ولی تا شب هر چی منتطر شدم هیچ بلایی سرم نیومد
البته من قوی بودما چون بقیه یعنی تعداد کمی از دوستام تب کردن![]()
همیشه به شوخی به مامانم میگم من سه تا آرزو بیشتر تو دنیا ندارم..اول اینکه رشته دندون پزشکی بتونم سال دیگه قبول شم
دوم اینکه واسه یه بارم که شده شانس پیش منم بیاد اون دوربین دیجیتال توی سینمای گلخانه رو ببرم![]()
سومین آرزوم هم یه چیه بین خودم و مامانم![]()
دیگه اینکه قصدم واسه امروز آپ نبود داشتم رد میشدم یه آپی هم کردم
....خب فعلا تا بعد....
(( از حسودی نمیتونم دست خدا بسپرمت
میخوام یه بار از ته قلب بازم بگی دوست دارمت.. .))
![]()
![]()
دست خدا ![]()
![]()
![]()





اول سلام![]()
خب اول از اسباب کشی که به بلاگفا کردم بگم...راستش دیگه از میهن بلاگ خسته شده بودم ...اول که همه مطالب قبلیمو دود کرد
بعدشم بیشتر از ۱۰ خط نمیتونستم آپ کنم....دیدم این که زندگی نمیشه
تصمیم گرفتم بیام جایی که راحت تر باشم...که اومدم....![]()
الان که اومدم اینجا هر کی بیاد وبلاگم بهم میگه تازه کار
نمیدونم چرا این کلمه تازه کار عصبی ام میکنه
با این همه سابقه درخشان تو وبلاگ نویسی هر کی باشه حرصش در می یاد
....
خلاصه این مقدمه کارم بود ....چند روز بعد دوباره یه آپ میکنم تا ثابت کنم آدم خوشحالی هستم(الکی خوش البته
)خب پس تا بعد ...
![]()
![]()
دست خدا![]()
![]()
![]()