تبليغاتX
((.:دختر مهتاب:.))
....5....

     خب سلام.....این سلامه کلی انرژی توش نهفته بودا......آپ امروزم یه جورایی جالبه...البته نه واسه شماها..بلکه واسه خودم...حالا چند تا شعری که میخوام بنویسم کجاش جالبه؟.. بماند....تازه با اجازه خودم تصویر وبلاگمو انتخاب کردم ......بعضیا هم اگه اعتراض دارن.... به من ربطی نداره دیگه اینجاش

    خب قبل از هر چیزی یه خواهش دارم.....چند روزیه یه شهری به نام (( گستر )) ذهنمو مشغول کرده....کی میدونه کجاست یا توی چه استانی هست؟...اصلا این شهره وجود داره یا نه؟...خلاصه منو نجات بدین دیگه...هر کی میدونه بهم بگه

خب بریم سراغ اولین شعر.....دلم میخواد خاطراتمو با اینا دوباره جلو چشام زنده کنم....(همون که دوسش داشتیا)

دردي که من ميکشم اگه کوهم ميکشيد
ذره ذره ميتکيد ، قطره قطره ميچکيد


ميتونست با دست تو ، بهت من ويرون بشه
فصل زرد قصه ها ، ظهر تابستون بشه


مثله يه يقين عشق ، توي دفترم بودي
توي آيينه شعر شکل باورم بودي


من از خوش باوريها به ويروني رسيدم
تورو يک لحظه نزديک، يه لحظه دور ميديدم


از تن ناباوري گر گرفته تن من
سهم من از تو اينه : چکه ، چکه آب شدن


دروغ آخريني که من از تو شنيدم
خودت بودي که از تو به ويروني رسيدم


توي بهت چشم من درد ناباوريه
فصل سرد عشق ما رنگ خاکستريه


خب این شعرا رو هم احتمال زیاد باید شنیده باشید....بهتره بگم ترانه.....

((...نگو که قلبت رو به سایه بخشیدی .... تو این همه فانوس تو اسب خورشیدی
تو امتحان عشق اگر چه مردودم ................ صدام بزن ای یار که بی تو نابودم....))

..............................................................

ميگي عاشقم شدي خدا كنه كي دلش مياد با تو بد تا كنه؟
بسكه اون چشماي تو مهربونه كي دلش مياد تورو برنجونه ... ؟!

كي دلش مياد تنهات بذاره ؟ كي ميتونه بگه دوست نداره ؟
توي اين شباي باروني و خيس كي ميتونه بگه دلتنگ تو نيست ؟

بسكه چشماي تو پاك و روشنه كي دلش مياد ازت دل بكنه؟
تو گوشم ميگي كه عاشق مني باز داري حرفاي شيرين ميزني .. !!

باز منو به اوج رويا ميبري تو كه از تموم دنيا بهتري ..
معني عاشقي رو خوب ميدوني ميگي  عاشقي رو حرفت ميموني ..!!

..............................................................

این یه داستانی بود که خودت با اجازه خودت از یه وبلاگی برداشتی همون که دختره به پسره میگفت داداشی و بقیه قضایا منم قسمت آخرشو برداشتم که بزارم اینجا.....تو از اون وبلاگ برداشتی ....من از وبلاگ تو میگیرم....چه وضعیه آخهاجازه هم خوب چیزیه....

****اگه همديگرو دوست داريد ،
به هم بگيد ، خجالت نکشيد ،
عشق رو از هم دريغ نکنيد ،
خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ،
منتظر طرف مقابل نباشيد،
شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه

..................................................................

خب این شعر پایینی رو نوشته بودی تقدیم به بهترینم...خوب بهترینت کی میشه اونوقت؟


وقتي که تنگ غروب بارون به شيشه ميزنه ،،،،،، همه غصه هاي دنيا توي سينه منه
توي قطره هاي بارون ميشکنه بغض صدام ،،،،،، ديگه غير از يدونه پنجره هيچي نميخوام
پشت اين پنجره ميشينمو آواز ميخونم ،،،،،، منتظر واسه رسيدنت تو بارون ميمونم
زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره ،،،،،، منم عاشق ترم انگار وقتي بارون ميباره

..................................................................................

و در آخر اینکه نشستم از اول تا آخر اون چیزایی رو که نوشته بودی خوندم دوباره....با بعضی هاش خندیدم.....با بعضی هاشم هیچی ولش کن.......راستی اینو یادم رفت

 

برو راهی نیست تا فردا یار خشگلم .. رها کن دلم .. سفرت بخیر .. اگه میری از اینجا تک و تنها  تا یه شهر دور برو که رفتن بدون من میرسه به یه دنیا نور ..

و در آخر اینکه:

باران ببار دلم هوای یارم کرده است...!!

 

اوه...دیگه بسه...آپم طولانی شد.....فکر کنم هیچ کس سر در نیاره این چه آپی بود....اصلا چی شد....با کی حرف زدم.....خلاصه ایندفعه رو ببخشید بچه ها....آپ بعدی از دلتون در می یارم.....

راستی از کامنتهای همتون ممنون.....تازه فهمیدم ای بابامردم چقدر قشنگتر از من مینویسن...به وبلاگای بعضی ها که سر زدم اصلا کیف کردم....خداییش دست همتون درد نکنه....یه کنکوری مثه من با این چیزا خوش نباشه چی کار کنه دیگه.....خب دیگه جدی جدی خداحافظ

 

دست خدا


+ نوشته شده توسط (( .:دختر مهتاب:. )) در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 3:43 |
....4.....

خب اول تا یادم نرفته سلام

بعدشم اینکه من خوبم...یعنی شماها خوب باشید منم خوبم.....

خب بعدش چی؟....یه عالمه حرف و گله و دلتنگی و هزار جور مورد دارم بگم فقط یه مشکل هست...اینکه وقتی به یکیش فکر میکنم اون یکیش از یادم می ره....یعنی در آن واحد فقط رو یه موضوع میتونم تمرکز کنمالبته همه ی نابغه ها اولش همینطوری بودن

اول دلم پره بزار اینو بگم راحت شم...صبح زود بلند شدیم بعد کلی دوندگی به امید اینکه امروز کارمون راه بیفته بلند شدیم رفتیم مدرسه...راستش به خاطر اینکه راه مدرسم دوره خواستم فرم انتقالی بگیرم بیام نزدیک خونمون...اول که از در راهمون نمی دادن بریم تو...بعدشم که رفتیم مدیره به مامانم میگه خانوم دخترتون دانش آموز زرنگیه (منو میگفت) باید همینجا بمونهیعنی حالا حالاها قصد دارن حال ما رو بگیرن..حالا از اینکه کلی  عصبی شدیم و این حرفا بگذریم ایشالله خدا از سرشون ...بگذره ....چی بگم دیگه

آقا با اعصاب داغون اومدیم خونه دیدم والیبال نوجوانای ایران ست آخر هستن....کلی هم اونجا حرص خوردیم تا اینا بردنخدا وکیلی اگه اون روز اینا تو جهان اول نمی شدن هیچ کس نمیتونست اخلاق ضایع منو تو اون روز عوض کنهیکی اینجا از خوشحالی اشک ریختم یکی واسه بسکتبال....ایشالله درد و بالای اینا بخوره تو سر هر چی فوتبالیست تو تیم ملیهچهار تا نخ مو سفید دارم که میدونم همش به خاطر باختای این تیم فوتبالمون هستالبته این روزا پرسپولیس تونسته یه کم منو شاد کنه ...اون قضیش جداست

خلاصه از اینا بگذریم چه حس خوبیه آدم شعر بگه و بتونه متنایی رو بنویسه که لا اقل موقع تنهایی هاش  بتونه واسش مثل داروی آرامبخش باشهخدا رو هزار مرتبه شکر میکنم که این حس رو تو وجودم گذاشته وگرنه موقع خوشحالیام از انرژی زیاد منفجر می شدم و موقع تنهایی هام از زیادی دلتنگی هام داغون.....

راستش یه پشت کنکوری به نظرم واسش جرمه بشینه وبلاگ آپ کنهولی خوب به خاطر خودمم که شده مینویسم تا آروم بشم....

به قول یکی مثه اینکه زیادی پرش افکار دارماز این موضوع میپرم تو اون موضوع.....خب راستش باید یه جوری میگفتم قهرمان استانی تو پرش و دو ۴۰۰ متر بودم موقع جوونیام

دیگه بسه...تا کسی چیزی بهم نگفته خودم با زبون خوش ازتون خداحافظی میکنم

تا یه آپ دیگه .....

 

دست خدا

 


+ نوشته شده توسط (( .:دختر مهتاب:. )) در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 23:23 |
.....3.....

 

     کاش می شد با حظورت گرمی لحظه ها رو چند برابر کرد و عطر وجودت رو به تموم هستی عاشقاته شاپرک ها هدیه کرد و به همه گفت که خورشیدی ترین سرزمین متعلق به من هست و تو گوش همه ی قاصدک ها خوند که دست های بارون ما رو به افق های دور و زیبای اقاقیای دشت سر سبز عشق می رسونه که تا ابد سایه ی خوشبختی رو بر سر ببینیم.....

   همیشه باید منتظر موند تا یه روزی یه چیزی خوشحالت کنه و یا شایدم غافلگیرت کنه ولی همیشه انتظارها طبق اصل عاشقی طولانی و پر از سختی هستش..شاید امروز که اولین روز از ماهی هست که باید از تابستون خداحافظی کنه حسی دارم مثه همون حس هایی که شهریور دو سال پیش داشتم ...میبینی چه زود گذشت...نمیدونم اون روزها رو چقدر یادت هست ولی من کاملا هر لحظه شو یادمه ...شاید واسه اینکه زیادی وقت واسه فکر کردن دارم و چه چیزی قشنگ تر از به تو فکر کردن.....

     بگذریم و از تو خیال و رویا بیاییم بیرون......

     خب دیگه نصفه شبه و آدم فکرش رو اگه آزاد بزاره هر جا بخواد می ره...باید سفت و محکم بگیریش تا یه چند لحظه ای هم وقتشو به خودت بده تا ببینی کجا هستی و کی هستی!....

   راستی سلام....بی حواسی همینه دیگه آدم یادش می ره سلام کنه...وقتی هم یادم اومد که میخوام خداحافظی کنم...به هر حال اگه اینجوری هم نباشم شماها از کجا میفهمید من با همه فرق دارم!....در نگاه اول مثله همه هستم ولی یه کم بگذره میفهمید چه دیوونه بازی هایی در می یارم...البته در یک سال اخیر اینطور شدم...قبلا سر به راحتر بودم....در مورد خداحافظی حرف میزدیم....خب تا یه آپ دیگه و یه فرصت دیگه....

 

دست خدا


+ نوشته شده توسط (( .:دختر مهتاب:. )) در پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 3:48 |