
سلام سلام سلام![]()
خوبید ایشالله؟....امشب یه کم کوچولو وقت از این ور اونور پیدا کردم واسه آپ اینجا
...
از چی بگم
آها...اول اینو بگم بالاخره موفق شدم فرم انتقالی رو بگیرم
با زور اداره و خلاصه کلی بدبختی جور شد دیگه....مدیره حتی جواب خداحافظیمونو هم نداد...بهش حق میدم خب
آخ اگه به من بود این فرمه رو قاب میکردم میزدم تو دیوار...از بس من پای گرفتن این زجر کشیدم
کنکور قبول بشی راحت تر از اینه که بخوای به بعضی ها سر و کله بزنی![]()
ماه رمضونه و قربونش برم خدا این ماه رمضونی سعادت هیچی نصیبمون نشد....قبلنا باز یه کارایی میکردم که دلم خوش بود...اما امسال نمیدونم چه چیزیم شده نسبت به خیلی چیزا بی خیال شدم....روزه خشک و خالی هم که فایده نداره باید به قول گفتنی تو این ماه سعی کنی آدم بشی![]()
.....چی بگم خدا رو شکر اینجایی هم که ما میشینیم مردمش اصلا نمیدونن الان ماه رمضونه...تو مدرسه هم که بعضی اوقات آدم یادش میره تو چه ماهی هست....تو یه کلاس ۲۷ نفره شاید خیلی بخوای زور بزنی ۷ نفر روزه باشن...بقیه راحت راحت هستن....باشن ما که چیزی نمیگیم...من کلا به عقیده بقیه احترام میزارم....خب هر کی یه نظری داره![]()
آها راستی اصلا واسه چی اومدم دارم چی میگم
چند وقت پیش باز این فکره رو آزاد گذاشتم هر جا دلش خواست رفت
یاد خاطره هایی افتادم که اگر چه گفتنش شاید کوتاه باشه ولی تو موقعیتش حداقل یه روز تموم بود
....اولیش اینکه پارسال تو ماه آذر بود ...عقد خواهرم....کلا موقعیت خونه ی ما جوریه که روبروش دانشکده پزشکیه و بقل دستش بیمارستانه و خلاصه کلی اداره و این جور چیزا ریخته دور و برمون...حالا چرا اینا رو میگم![]()
میگم که بدونید توی تابستون برق رفتن توی منطقه ی ما یه چیزه محاله...یعنی سابقه نداشته ....خلاصه ما که شانس نداریم همین روز عقد و جشن و این چیزا همون از ساعت ۷ که شروع شد برق رفت
حالا تا کی؟تا هشت و نیم
یادم نمیره دیگه داشت گریه ام میگرفت...البته هر چی سعی کردم نشد بالاخره یه دونه اشک ریختیم و اومدن این اشکه همانا و قیافه ی منم ناجور شد همانا
بدیش این بود...عروس و دوماد انگار نه انگار ...تازه خوشحال هم بودن اگه یه کم دقت میکردی
خلاصه اون شب گذشت ولی خیلی زود شد....من راضی نبودم اصلا![]()
![]()
یکی دیگش اینه: نمیدونم چی شد و چی نشد و اینا خلاصه زد و یکی از دخترایی که میشناختم با من دشمن شد نه اینجور...(چون ممکنه بعضی ها بشناسنش اسمشو نمیگم
)البته قضیه سوتفاهم بود..طرف هم خودش فهمید ولی واسه عذر خواهی نیومد پیشم![]()
خلاصه منم مهربووووون
خواستم واسه کار نکرده از دلش در بیارم....که توی پی ام واسش آی دیمو گذاشتم که باهاش حرف بزنم.....همون شب که رفتم مسنجر یکی تازه اددم کرده بود...منم خوشحال خوشحال رفتم سلام کردم و اونم با بی میلی جواب داد
خیلی کم محلی بهم کرد تا اینکه نشستم واسش گفتم و گفتم و گفتم از قضیه و برداشت غلطشو اینا ...اونم گفت باشه میبخشمت
بچه پررو
....اسم آیدیش توش پریا بود...بعد سر یه سوتی که داد گفت ازت خوشم اومده چون حرف دلتو خیلی راحت بهم گفتی
....گفت اسم من امیره
وای دنیا دور سرم چرخید...چه حرفایی که در مورد خودم بهش نگفتم....اونم گمونم فهمیده بود اشتباهی شده خوب نقش بازی کرد
خلاصه هنوزم که هنوزه ازار و اذیتاش تمومی نداره....
.....دیگه باید تاوان اشتباه رو پس داد![]()
به وبلاگای بعضی ها که سر میزنم ..قبلنا همش به خودم میگفتم اینا خستشون نمیشه همش از غم و غصه و دوری و جدایی و این جور چیزا مینویسن
اصلا نمیتونستم درکشون کنم....آخه خودم در هر شرایطی که قرار بگیرم میتونم خودمو جور کنم ..حتی به ظاهر میتونم خودمو خوشحال نشون بدم.....ولی الان میفهمم بعضی دردها هست که هر کاری هم بخوای بکنی نمیتونی خودتو خوشحال نشون بدی....باید تو این شرایط قرار گرفت که فهمید بعضی ها چرا گاهی اوقات اینقدر تلخن....![]()
راستی حالا یعنی چی؟
خداییش از آپ خودم اصلا خوشم نیومد.....خب یکی بگه مجبوری آپ کنی وقتی نمیتونی
موضوعات نوشتنیت که به هم بی ربطن
....بی مزه هم که هستی
....یکی بگه به چه امیدی زنده هستی آخه؟![]()
![]()
شاید قاطی کردنم به خاطر اینم باشه نه اینکه قراره یه مدت طولانی آپ نکنم یا ماهی یه بار بشه... زده به سرم![]()
((..::نرو از خاطره هام خورشید پاک زندگی
بذار عشقمون بشه یه قصه همیشگی::..))
تا بعد..![]()
![]()
![]()
دست خدا ![]()
![]()
![]()



